۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

امشب (من ابرم تو بارون)

امشب باز دلم هوایی شده! داره پر میکشه به جاهای عجیب، عجیب و قشنگ!



دلم یه شومینه میخواد،‌سرمای برف و گرمای یه چای داغ و دستی که چایی رو بذاره جلوم! یه پتو بپیچم دورم و با یه صدای آشنا آروم بگیرم...


من ابرم تو بارون


این قصه خیسه






حیف روزایی که بی تو به سر شد


حیف شبهایی که بی من سحر شد


تو بی من تنها من از تو تنهاتر


حیف این عمری که تنها هدر شد


من سردم تو سردی دل نیمه جونه


میسوزه میسازه درب و داغونه


میلرزه حتی با چیک چیک اشکام


مثل گنجشکی که زیر بارونه


لبهامون لبخند عشقو کم داره


دلگیرن روزامون لحظه غم باره


دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم


پاییزم میریزم رو به تاراجم


من ابرم تو بارون این قصه خیسه


خورشیدو برگردون اینجا قدیسه


اعجاز بارونو باور کن وقتی


میخواد این احساسو از نو بنویسه


من ابرو تو بارون این لحظه نابه


این لحظه مخصوص ماه و مهتابه


بیدارم یا اینکه میبینم خوابت


کی نیلوفر سهم قلب مردابه


اینجا قلب آدمها بی فانوسه


رویاشون رویا نیست عین کابوسه


اینجا چشمامون تو گریه میپوسه


من جایی میخوام با تو قد بوسه


ما دستامون با هم دنیا میسازه


بی سقف و بی دیوار و بی دروازه


ما با هم هستیم و با هم میمیریم


بپر با من بپر وقت پروازه

۶ نظر:

SpresSo گفت...

امشب دلــم سراغ تو را گرفت
گفتم ببیـــن گوشه ی آسمان ماه را
چه تنهـــاست...

کافه چی هانی گفت...

بپر با من بپر..وقته پرواازه!!

کافه چی افشین گفت...

بپر که راه تا آسمون زیاده...

کافه چی افشین گفت...

راه زیاده! حتی تا ماه!

SpresSo گفت...

نگاه کن! همیشه بین زمین تا ماه فاصله ایست که به نگاه کردنش می ارزد...

محمد گفت...

سلان هانی جونم خوبی
بهت تبریک میگم با این وبت فکرشم نمیکردم تا اینجا پیش بری
جواب و به ایدیت دادم