۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

ماه را کنار آینه ام دیدم...!

سطرهای سپید همیشه منتظرند که چیزی از عشق بنویسیم و جاده ها چشم به راهند که به سوی آنها برویم و شاخه ای گل سرخ را برای افق های دور ببریم.
غروب که می شود حرف های ما گل می کند. از همه چیز و همه کس حرف می زنیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است. تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ، باران را بهتر می توان درک کرد و من می گویم دلم برای یک استکان چای و کلاغی که روی دیوار شکسته ی همسایه می نشست، تنگ شده است.
آیا تو هم دلتنگ می شوی؟ تا به حال چند بار دلت برای رخت هایی که ظهر تابستان روی بند آویزان کرده ای تنگ شده است؟ برای گریه های دوران کودکی یا کفش هایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آن طرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درخت های پیر یاد نمی کند.
من هر روز دهکده ای می سازم؛ با خانه های روزنامه ای. هر خبر تازه ای که می شنوم، یکی از خانه ها کهنه می شود. شبها ماه کنار آینه ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم. سطرهای سپید را که می بینم، حرفهایمان را گم می کنم و زبانم سنگ می شود.
پدرم می گوید اگر هوا از عشق لبریز باشد، تخته سنگ ها هم ترانه می خوانند. تازه ترین ترانه ات را برایم بخوان تا من سطرهای سپید را با صدای تو پر کنم.
غروب که می شود، هیچ کس دلش برای روزی که به پلک بر هم زدنی تمام شد، نمی سوزد.
من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید امروز چقدر به تو نزدیک شده ام...

۱۲ نظر:

دساکت گفت...

غروب که شد...بیا بار سفر مون رو ببندیم...بیا برای دیدن گل بازی پروانه ها ، برای صدا کردن یک خاطره دور به آن دور دور ها برویم...کاش میشد خاطره ها رو روی دیوار نوشت..یا تموم فال های قهوه رو ثبت کرد... ما چطور این همه دست را دیدیم و هیچ نکردیم!

ناشناس گفت...

vaghean ziba bod
khayle be delam neshast
estedade zeyade dare
afarin

mohammad

کافه چی افشین گفت...

دلم تنگه، تنگ واسه همه ی سادگی ها، همه ی گذشته ها...

کافه چی هانی گفت...

خاطراتم را از ته صندوقچه ی ذهن بیرون آوردم...گردگیری کردم...بوی خاک بلند شده منو غرق کرده...!دستمو بگیر..تا مثل همیشه با هم شنا کنیم..!

کافه چی هانی گفت...

دلتنگیتم قشنگه..!:))

کافه چی افشین گفت...

;)

sam گفت...

hani junam,un shab ye mojeze bud ke bahat harf zadam..age nabudi hatman az ghose delam miterekid..iloveu so much
ghalametam fogholadast duste kuchuluo ehsasatie man
boooos booossiii

sam گفت...

makhsusan injash:...hichkas delash baraye ruzi ke be pelk barhamzadani tamam shod nemisuzad!!

کافه چی هانی گفت...

salam adide delam..saman khanumi man dustetam..har vakh moshkeli dashti vazifame k komaket konam..pas harvakh khasti man dar khedmatam

mamnunam say mikonam edame bedam:*******

محمد گفت...

دیشب رفته بودم پردیس داشتم یادداشتای قدیمی رو نگاه میکردم...خیلی دلم واسه همه چیز تنگ شد
همه دیوونه بازیایی که در می آوردیم همه کل کل هایی که داشتیم و کلا واسه همه چیز...یادش به خیر

ولی خداییش این دلتنگی هم خیلی حس عجیبیه هم قشنگه هم آدم رو عذاب میده

کافه چی افشین گفت...

پردیسم دنیای جالبی بود! یادش بخیر
جالب ولی مجازی

کافه چی هانی گفت...

دوران قشنگی بود...!