۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

دربان

در را که باز میکنم نسیم خنک صبحگاهی صورتم را نوازش میدهد. تازه چند روزیست که به اینجا امدم. در این ساختمان ماله من است. من تنها نگاه میکنم گذر ورود شما را بر در این کافه.. گاه گاهی هم شاید نوشتم چند کلامی از خودم..کافه .. کافه چی های این کافه دور... و کسانیکه شاید روزی در فرار از غوغای بیرون گوشه ای به این کافه بزنن و از مرز شلوغی و سکوت که من در ان ایستاده ام پا به کافه گذارند... سیگاری اتش میزنم و دست در جیب فرو میبرم. کاغذی در جیبم مانده است .. انرا امروز بر سر در این کافه میگذارم... یک نوشته ساده:
سلامی برای شروع یک کافه تازه. یک نامه جدید. و شاید یک نگاهی نو... به شبانگاهان من و تو..کافه چی های غریب این کافه خانه...جایی برای کافه کا

اری اینجا جایی است برای من و تو...برای کافه چی های این کافه... جایی برای یک خنده و گریه... جایی شاید برای یک کار نو

۲ نظر:

کافه چی افشین گفت...

سیگاری آتش کن و در گوشه ای دنج، رو به خیابان نم زده آروم بگیر
با ذهنی پر و دلی خالی...

کافه چی هانی گفت...

کافه چی های غریب..و دربنی غریب تر...جونه تو...!D: